موج وبلاگی دوست شهیدت کیه !؟

سفارش تبلیغ
صبا
پایگاه مرجع طلبه شهیده فهیمه سیّاری
منوی اصلی
مطالب پیشین
وصیت شهدا
وصیت شهدا
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز : 0
  • بازدید دیروز : 8
  • کل بازدید : 11467
  • تعداد کل یاد داشت ها : 3
  • آخرین بازدید : 96/6/30    ساعت : 12:18 ص
درباره
جستجو


لوگوی دوستان
ابزار و قالب وبلاگ
کاربردی
یادداشت ثابت - دوشنبه 92/4/18 7:16 ع

شادی روح فهیمه عــــــــــــــــزیرم صلوات


شهیده فهیمه سیاری

 

 






نوشته شده توسط : محدثه سادات شهیدی فر

      



یادواره شهیده فهیمه سیاری و 129 زن شهیده استان قم

«خدایا! به من شناختی عطا کن که در پرتو این شناخت، از همه وابستگی‏ها رهیده  باشم.»

«خدایا! دردها مختلف و سطح بینش‏ها متفاوت. کارهایم نه تنها به خاطر خدا نیست، بلکه به خاطر خود نیز نیست. واقعا از گذشت عمر خود و بطالت آن افسوس می‏خورم.»

«خدایا! چقدر پستی و ذلت‏به همراه. چقدر توشه راه کم و چقدر راه طولانی و بی‏پایان.»

اینها آخرین دست نوشته‏های شهید فهیمه سیاری است. او طلبه مکتب توحید قم بودگلی که در بهار رویید و با وزیدن بادهای مسموم فصل خزان به خاک نشست.

فهیمه سیاری در بهار سال 1339 (برابر با محرم الحرام سال 1381 قمری) در تهران، در خانواده‏ای مذهبی چشم به دنیا گشود. او از همان ابتدای کودکی و نیز در دوران ابتدایی و راهنمایی، با همسالان خود فرق بسیار داشت. بسیار کنجکاو بود و مرتب برای سؤال‏های خود، دنبال پاسخ می‏گشت. در بین همکلاسانش هم از نظر اخلاقی و هم از نظر درسی، شاگردی ممتاز و برجسته بود و با وجود سن کم‏اش، همیشه همراه با مادر و خواهرش در جلسات قرآن و احکام و اصول عقاید، در حسینیه‏ای که فاصله زیادی با منزلشان داشت، شرکت می‏کرد و از همان زمان تار و پود وجودش با قرآن و مسائل دینی گره خورد. او می‏بالید و پایه‏های اعتقادی‏اش روز به روز محکم‏تر می‏شد.

بعد از دوران راهنمایی، خانواده سیاری به شهر زنجان منتقل شدند و در آنجا فهیمه، در دبیرستان، به تحصیل در رشته ریاضی فیزیک پرداخت. سال‏های پایانی دبیرستان، مصادفبود با سال‏های اوج بیداری مردم. در آن زمان، مسجد ولی عصر (زنجان)، مسجدی بود کهفهیمه با حضورش در آنجا، هر روز بیشتر قد می‏کشید و هر روز بیشتر سبز می‏شد. او شاهدی بود که به بار نشستن درخت انقلاب را به نظاره ایستاده بود

 

در این میان، بزرگوارانی چون آیه الله مشکینی و رضوانی، نقش مهمی در بیداری مردمایفا می‏کردند. فهیمه از طریق این مبلغان، از وجود حوزه‏های علمیه زنجان با خبرمی‏شود و بعد از اخذ دیپلم در سال 57، برای تحصیل رضای خدا و معارف الهی، به شهر خون و قیام(قم)، هجرت می‏کند. مکتب توحید قم (حوزه علمیه خواهران)، میزبان قدوم گلی می‏شود که با معنویت آبیاری شده بود. فهیمه در آنجا، از محضر اساتیدی چون آیت‏الله شهید قدوسی بهره می‏گیرد و خود با دو بال عشق، پیشاپیش استاد خویش پر می‏گشاید. در آن سال‏ها، فهیمه در مکتب توحید، به خودسازی و عبادت می‏پردازد و معارف الهی چشمه چشمه در زلال قلبش می‏جوشد.

در مهر ماه سال 59، فهیمه به قم باز می‏گردد و سال سوم تحصیل را در مکتب توحیدآغاز می‏کند. در آغاز سال تحصیلی، آموزش و پرورش شهرستان بانه، از مکتب توحید قم می‏خواهد که مبلغی برای کار فرهنگی - تربیتی خواهران به این شهر اعزام کند.

در تاریخ 6/9/59 فهیمه، علم را به صحنه عمل می‏کشاند و با تمام دوستانش در مکتبتوحید خداحافظی می‏کند. او احساس می‏کند که این سفر بازگشتی در پی ندارد. غم درنگاهش موج می‏زند، غم دوری عزیزان بر دلش سنگینی می‏کند.

ولی او می‏داند که اینها تعلقات دنیوی است. او فراتر از اینهاست. با وجود بال‏های بلندش، دیگر پای ماندن و طاقت‏بر زمین راه رفتن را ندارد. از این رو، ندایپروردگارش را می‏شنود و عاشقانه این ندا را لبیک می‏گوید. کوله بار سفر بر دوشمی‏کشد و از خویش هجرتی سرخ آغاز می‏کند.

لیکن روح او بی‏قرارتر از این است که صبر کند تا پیروزی. دو روز بعد (12/9/59،برابر با 24 محرم الحرام 1401 ق) روز میعاد وست‏با محبوبش. ماشین حامل فهیمه ودوستش، همراه با دو خواهر دانشجو که آنها نیز برای تبلیغ عازم این سفر بودند، ازسنندج به سمت‏سقز، همراه با یک ستون نظامی حرکت می‏کنند. ساعت 4 بعدازظهر به دیوان دره می‏رسند و آنجا را به سمت‏بانه ترک می‏کنند. راه پرخطر و منافقان (خطهکردستان)، این حرامیان جان و ناموس و آبروی مردم در پیش. فهیمه به دوستش می‏گوید: «احساس راحتی می‏کنم، دیگر فقط از راه دور شاهد نیستم. زیرا خود نیز در جریان هستم.» در بین راه، با صدایی آرام و دلنشین قرآن را تلاوت می‏کند. توشه راه اوقرآنی است که روبروی او باز است و عکسی از امام که بر دامنش قرار دارد.

ناگهان صدای رگبار گلوله از هر طرف، ماشین آنها را هدف قرار می‏دهد; بارانی ازخون و گلوله. در این لحظه راننده فریاد می‏زند: «سرهاتان را پایین بیاورید» و فهیمهآرام سر بر دامن دوستش می‏گذارد. یکی از خواهران دانشجو از ناحیه دست آسیب می‏بیندراننده از ناحیه کتف زخمی می‏شود ولی با این حال، ماشین را از آن منطقه دور می‏کندبعد از چند دقیقه ماشین، جلوی درمانگاه متروکی متوقف می‏شود. راننده برای پانسمان کتف خود از ماشین پیاده می‏شود.

دوست فهیمه برای درمان دوست دانشجویش قصد می‏کند پیاده شود که خونی بر دامن خود می‏بیند. چشم فهیمه خونین، خدا را به تماشا نشسته است.

خورشید از دور شاهدی است که در خون فرو رفته است. سال‏های سال است که روییدن و بالیدن و در خون نشستن هزاران هزار شقایق سرخ را هر روز به تصویر می‏کشد.

فهیمه این راه طولانی و بی‏پایان را با بال‏های سرخ و با چشمانی سرخ‏تر اینگونه کوتاه کرد و خط سرخ پیشوای خود حسین‏علیه السلام را اینگونه با خون سرخ خویش ادامهداد.






نوشته شده توسط : محدثه سادات شهیدی فر

      

خا ک کردستان بوی قدمها یت را حس کرد و آسما نی شد. با سن کمت هدف بزرگی را بر دوش می کشید ی که پر پر شدی.

قا صد کها تا دور ترین سرز مین ها چر خیدند و ملائکه مژده شها تت را در طو مار بهشتیا ن ثبت کردند.خاک قدمگاه پیکر

پاک ات شد و ملکو تیان زائر همیشگی ات تا به هر بهانه به زیارت تربت مقد س ات بیایند و بوی خوشش را برای آسمانها

سوغات ببرند.

قلم در دستانم لرزید و واژه ها از لغت نامه ذهنم تهی شدند وقتی نامت به عنوان طلبه شهید روبروی کویر دیدگانم با اقتدار به

نما یش درآمد، چه شباهت متفاوتی است بین من و روح وسیع شما...من نامی از طلبه بودن در سر دارم و تو تا انتهای عاشقی

رفته ای ،من چون نا توانی در دورترین نقطه جغرافیا ی ایثار هستم و شما مالک سرز مین فداکاری ...

و حالا در جلسه امتحان عشق من مانده ام و یک برگه سفید،یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی و شرمساری...

درد دل من در این صفحه کوچک جا نمی شود،حتی اگر تمام کاغذ ها را طومار کنم و تمام دریا ها را جوهر...

خوا هر بزرگوارم ...برای شهادتت نباید گریست...برای رو سیاهی و خالی بودن دست های تهی ام می گریم...

وسعت کبریائیت نوشتنی نیست...گفتنی نیست.






نوشته شده توسط : محدثه سادات شهیدی فر